ای ابر مرد مشرقی ای کوه
ای نگهبان قدسی خورشید
روشنای آتش زرتشت
یادگار صداقت جمشید
ناجی سربلندی انسان
ای تو پیغمبر ای اهورایی
ای برای تو این هیولاها
همه کوکی همه مقوایی
با کتاب ترانههای من
نه قصیده غزل سپاس توست
مرد اسطورهای شعر من
مخمل قلب من لباس توست
با کتاب پدربزرگ من
قصه رویش تباهیهاست
قصه امتداد شب تا شب
قصه ممتد سیاهیهاست
دفتر کهنه پدر اما
پر سؤال و گلایه و تردید
حرف اگر هست حرف تنهایست
حرف آیا و حسرت و امید
با پدر آرزوی باغی بود
روی خاکی که شکل مُردن داشت
بس که تن تشنه بود خاک من
پدرم شوق جان سپردن داشت
با من اما سبد سبد میوه
از درخت غرور باغستان
کوزه کوزه زلال نور و عشق
برای قلب تشنه انسان
با کتاب ترانههای من
نه قصیده غزل سپاس توست
مرد اسطورهای شعر من
مخمل قلب من لباس توست
مشرقی مرد پاسدار شرق
معنی جاودانه اعجاز
خاک اگر خنده کرد و گندم داد
از تو بود , ای بزرگ باران ساز
ای رسول بزرگ رستاخیز
دست حق بهترین سلاح توست
فاتح پاک در زمان جاری
رخش تاریخ ذوالجناح توست
نسل سوخته
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت ثبت دامنه و هاست لینوکس |
چت روم
چت روم نق نق برای تمامی دخترها و پسرهای ایرانی با امکانات متنوع |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387
رسول رستاخیز
جمعه 22 شهریور ماه سال 1387
داستانک
روزى جوانکى ناامید که بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛روى به آسمان کرد و فریاد کشید:
خداوندا چرا من همیشه باید تنها باشم؟
چرا هر کس که مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش میکند؟
در این حال بغض جوانک پاره شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت.
آنگاه ندایى از آسمان بر جوانک آمد:
اى جوان؛ من نیز سالیان سال است که تنهایم
و همه چون تو، به وقت تنهایى، نام مرا صدا میزنند!
جوانک پرسید آخر چرا این گونه است؟
ولى دیگر صدایى به گوش نرسید؛
در این حال آسمان رعد و برقى زد؛
و نم نم باران بود که قطره قطره بر صورت جوانک فرود مى آمد؛
و اشکهایش را پاک میکرد...
